ده دقیقه ای هست که تماشایش می کنم. دراز کشیده ام ؛ خواب آلود و گیج نگاهش می کنم. نشسته و مرتب سرش را این طرف و آن طرف می گرداند. نه که بیاید مستقیمن سرش را از چپ بگرداند به راست، نه، سرش را که مثلن چرخیده به چپ می آورد پایین، گردنش را فرو می کند بین دو تا بالش، بعد آرام سرش را می چرخاند به سمت روبرو، بعد دوباره گردنش را می کند بین دو بالش و سرش را می کند به سمت راست. کوتاه هم نمی آید. از چپ به روبرو، روبرو به راست، راست به روبرو، روبرو به چپ. دلم می خواهد بگیرمش، سر کوچولوی گردش را ببوسم، بعد بگذارمش روی شاخه ی انجیر تا هر چقدر دلش می خواهد در احوال برگ های زرد انجیر مداقه کند. قمری صورتی پشت پنجره.
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت
16:48 توسط آمنه|
خبر این است:
«آیت الله منتظری درگذشت.»
بغض می کنم. یاد تلخی های تمام این شش ماه گذشته میفتم. انگار هر کدام از مصیبت هایی که بر سر ملت رفته٬ دانه دانه از گورهای دلم درمی آیند. یاد آن بعد ازظهر بیست و پنج خرداد میفتم. من و مائده و سجاد بودیم. خوشحال بودیم. ذوق کرده بودیم. ترسمان ریخته بود. جمعیت بیداد می کرد. سجاد می گفت:«به سرم زده آروم آروم تا خود انقلاب برم ببینم تا کجا ملت هستن.» خندیده بودیم. شوخی کرده بودیم. بعد زهرا را دیدیم. حالمان خوب بود تا شب.برگشتیم خوابگاه. پای تلفن بودم. با مادرم حرف می زدم. تعریف می کردم که چقدر جمعیت زیاد بود و چقدر همه خوشحال و امیدوار بودند و چقدر همه چیز روشن به نظر می رسید و چه شعارهایی می دادیم و ... صدای تیر آمد. پنج- شش تا را خودم شنیدم. وسط همان مکالمه. فکر کردم تیر هوایی می زنند تا ملت را متفرق کنند. بعد فهمیدم چه شده.
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت
12:53 توسط آمنه| |
در طول این سه چهار سالی که دور از خانواده زندگی می کنم، هیچ وقت این همه دلم نخواسته شب یلدا را کنار پدر و مادرم باشم. این که آدم با کسانی که باهاشان زندگی می کند، زندگی نکند دل آدم را می چلاند. آدم هر روز، قطره قطره کمی از دلش را از دست می دهد. حواسش هم نیست. حواسش پی روزهای پیش روست. آدمیزاد حواسش همیشه پی روزهای پیش روست.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت
23:31 توسط آمنه| |
می دانی؟ من اصلن بلد نیستم از این چیزها حرف بزنم. زبانم می گیرد. جمله هایم کوتاه می شوند. دم بریده. از ذهن مخاطب جا می مانم. ذهن تو با یک قدرت طوفانی می آید جلو. تمام تخیلت پیش می آید و نگاهم می کند و می گوید "مرا ببر آن جا که می خواهی." نمی توانم. من از پسش برنمی آیم. من نمی توانم تخیل آدمها را با کلمه هدایت کنم. نمی توانم با حرف٬ دست ذهن آدم ها را بگیرم و ببرم هر جا که می خواهم. جا می مانم. شاید یک روزی از همین روزها ، بله، قطعن از همین روزهای نزدیک، دستت را بگذارم در دست رنگ ها و بفرستمت آنجا که خودم بودم. بین یک عالمه رنگ که نام خانوادگی همه شان "پاییزی" بود. حتی قهوه ای سوخته ی چشم های من.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت
19:1 توسط آمنه|
هاه. از اولین چیزهایی که برای دخترم وقتی درباره ی کشورش می پرسد، تعریف خواهم کرد همین ماجراست. این که یک روز یک عده احمق کاری کردند که مردهای این مملکت به فکر افتادند برای دفاع از یک جوان، چارچوب های ریشه دار مردسالارانه را با روسری سر کردن و با افتخارعکس انداختن به سخره بگیرند. یادش می دهم که «مرد» هم دارد مملکتش.
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت
23:27 توسط آمنه| |
یک نفر بیاید این «ادعای فهمیدن دیگران» را از سر من دربیاورد چند دور توی هوا بچرخاند بعد بیندازد یک جای خیلی دور که دستم حالا حالاها بهش نرسد٬ بعدش بیاید منِ عصبانی از دست خودم را بیندازد توی آب.
آخیش
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت
1:10 توسط آمنه|
درون یک قصر را توصیف می کند. از رنگ دیوار ها و گلدان ها شروع می کند و می رسد به مبل ها و مجسمه ها و نقش و نگار روی فرش ها. بعد صحبت از چراغ ها می کند. کم کم روشن می شوند. این یعنی دارد شب می شود. غروب است. از شکلشان٬ رنگ نورشان٬ این که کجا نصب شده اند و نورشان روی چه چیزهایی میفتد می گوید. بعد می گوید که بعضی از این چراغ ها توسط خدمتکارها حمل می شوند و از یک اتاق به اتاق دیگر می روند. بعد اینجا می گوید که ورودی قصر روشن تر از بقیه ی جاهای قصر می شود. این یعنی همه چراغ ها را یک جا جمع کرده اند. بعد می گوید که نور این چراغ ها برای لحظه ای کمی ضعیف تر می شود و دوباره بر می گردد به حالت سابقش. این جا یعنی شخصی وارد شده که خدمتکارها برایش تعظیم کرده اند.
یعنی تمام این ماجرا را که شخص محترمی وارد قصر شده از روی چراغ ها و نورشان تعریف کرده. شاهکار نیست این ویرجینیا وولف؟
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت
15:0 توسط آمنه| |
من خواب دیدم مسیری که هر روز می روم تا دانشگاه ، تبدیل شده به یک جاده ی پهن پهن. دو طرفش هم دریاست. آبی آبی. صاف. آرام. آرام آرام. نور خورشید هم افتاده رویش و برق برق می زند. از همان ها که توی متن های ادبی تر بهش می گویند تلالو. هر دو طرف جاده همین طور است. آسمان هم آبی است. از همان منظره ها که آدم نمی تواند بگوید آسمان کجا تمام می شود و دریا کجا شروع. دم دم جاده از این خرده موج ها دارد. از این ها که ده سانت مانده به ساحل تازه لوله می شوند و کف سفیدشان پیدا می شود. از این ها که آدم فکر می کند دریا دارد ساحل را با نوک انگشت نوازش می کند. از آن ها که صدا ندارند. فقط یک فششش کوتاه. فششش...فششش... من سوار ماشینم. راننده تند می رود. من دلم نمی خواهد برسم به دانشگاه. راننده غرغر می کند و می گوید ببخشید دیر شد خانوم مهندس. راننده را نمی شناسم. کز کردم گوشه ی سمند زردش و بیرون را نگاه می کنم. بعد جاده عمودی میشود به سمت بالا. راننده انگار نه انگار که مسیر فرقی کرده ادامه می دهد. ساعت مچی ام را نگاه می کنم. هشت و بیست دقیقه ی صبح است. دیر شده. من ولی دلم نمی خواهد برسم. ماشین تندتر می رود. صدای آبشار می آید. هیجان زده می شوم و اطراف را نگاه می کنم. هنوز عمودی حرکت می کنیم. دریا هم عمودی شده. خبری از آبشار نیست. از خواب می پرم. لعنتی. اتاق سرد است. پیچیده ام به خودم. عرق کرده ام. ساعت هشت و سیزده دقیقه است. هفت و نیم کلاس داشتم. لعنتی. با بغض پتو را کنار می زنم.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت
20:40 توسط آمنه| |
همیشه به آدم این حس دست نمی دهد؛ که دلت بخواهد درآغوش شعری چیزی گم شوی و سعی کنی این همه دلتنگی و رسوبی که ته دلت جمع شده را یک شبه، یک جا، بی بهانه، هق هق کنی.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت
23:26 توسط آمنه| |
«... من هميشه حيرت كردهام از بدي و زشتي گنبدهايي كه در ايران از زمان پيشرفت تكنولوژي و بتون آرمه و اين جور چيزها ساخته شده است. در حالي كه در قديم كه مشكلات بزرگ تكنيكي براي اين نوع كارها وجود داشت، گويا به دليل وجود همين دشواريها شاهكارهاي زيادي ساخته شده است. از زماني كه بتون آرمه و تير آهن آمد و ظاهرا شما ديگر ميتوانيد هر جور كه بخواهيد به ساختمان فرم بدهيد، گنبدها يكي از يكي زشتتر ساخته ميشود. اين عينا درباره شعر صدق ميكند؛ جبر عروض شاعر را وادار كرده بود تواناييهاي بسياري در زبان پيدا كند و به كار بگيرد، در حالي كه ما برعكس درمحاوره چون جبري در كار نيست مدام تنبلتر ميشويم...»
مرحوم مهدی سحابی.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت
19:21 توسط آمنه| |